|
|
|
|
|
ماهیها
بهار آمد و فکری به حال ساقه نکرد و هر چه داد زدم باز هم افاقه نکرد به سبز رقصی چشمت غریب میمانم بهار فصل قشنگی نبود میدانم به شب نشینی دریا و سنگ میخندم سپس به چشم سیاهت قنوت میبندم پر از طراوت عشق است خیسی بدنم شبی که سایه ببارد به خشکسال تنم به پلکهای تو باید نقاب گل را دید وپشت پلک تو خوابید و خواب گل را دید حریر گرم نگاهت حریم پنجره ها ست وبهترین ت...ت...تن پوش خواب شبپره هاست نگاه گرم تو شنهای داغ دریائیست وخواب روی نگاهت چقدر رویا ئیست درون چشم تو خوابیده اند ماهیها همیشه خواب ترا دیده اند ماهیها تمام خاک زمین بوی عشق میگیرد که روی دست تو غلطیده اند ماهیها به میهمانی شنها و مرغ دریایی درون موی تو رقصیده اند ماهیها * * * غرور و حرمت دریا شکست بعد از تو غروب آمد و در من نشست بعد از تو نشست و چشم مرا از ستاره خالی کرد زبان چشم ترا کاملن شمالی کرد من از حسادت اردی بهشت میدانم هنوز بوی ترا می دهند چشمانم روا مدار که نفرین کنم بر آئینم بدون غسل نگاهت به خاک بنشینم اگر چه اول هر عشق روح شب رنگیست همیشه آخر قانون عشق دلسنگیست سلام دوستان گلم دوستون دارم امروز یه اتفاق قشنگ برام افتاد که شاید بعدن براتون گفتم ولی به هر حال قرار شد که در مورد شب نشینی دوستانه ما بنویسیم یه شب بعد از شب شعر کشوری حضرت محمد توی خونه کتایون یحیی زاده یه شب عالی داشتیم با گلهای نشابور علیرضا بدیع و رضا رحیمی باعزیزان گیلک ستار جانعلی پور.آرش واقع طلب.رضا نیکوکار.آرش علیزاده.لاله بردبار.بهار واقع طلب. مریم نعیمی.عادل و جلال قریشی.محمد فرخ طلب.و...کسری کبیری ..که شب ما با شعر خوانی به ساعت ۳ رسید البت تحمل و مهربانی پدر و مادر عزیز کتایون باعث خلق اون شب عالی شد که من از طرف همه از اونا نهایت سپاس رو دارم شب خیلی خوبی بود و جای تمام عزیزان دلم خالی خیلی خیلی خیلی امید که تو شبهای مشابه باتمام شما عزیزان با هم باشیم یا علی مدد |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 21:54 توسط کسری کبیری
|
|
||