كسري كبيري
پاره اي از يك مثنوي
بهار آمد و فكري به حال ساقه نكرد
و هرچه داد زدم باز هم افاقه نكرد
به سبز رقصي چشمت غريب مي مانم
بهار فصل قشنگي نبود مي دانم
به شب نشيني دنيا و سنگ مي خندم
سپس به چشم سياهت قنوت مي بندم
پر از طراوت عشق است خيسي بدنم
شبي كه سايه ببارد به خشكسال تنم
نگاه گرم تو شن هاي داغ دريايي است
و خواب روي نگاهت چقدر رويايي است
اگرچه اول هر عشق روح پر رنگي است
هميشه آخر قانون عشق دلسنگي است